می گویند روزی مالک یک آبادی به خانه کدخدا می رود. ساززن آبادی پیش مالک می آید و یک پنجه عالی ساز می زند. مالک که خوشش آمده بود، وعده می دهد، سر خرمن که شد، یک خروار گندم به ساززن بدهد. ساززن هم خوشحال شده و تا موعد خرمن روزشماری می کند. رفته رفته سر خرمن می رسد و مالک برای برداشت محصول به آبادی می آید و ساززن با خوشحالی پیش مالک می رود و بعد از عرض سلام به یادش می اندازد که: من همان ساززن هستم که وعده نمودید، سر خرمن یک خروار گندم می دهید لطف بفرمایید.
مالک خنده ای می کند و می گوید:« ساده دل، تو یک چیزی زدی، من خوشم آمد، من هم یک چیزی گفتم که تو خوشت بیاید. حوصله داری؟» و ساززن بیچاره را محروم می کند.
برچسب: وعده سر خرمن,وعده سر خرمن به انگلیسی,وعده سر خرمن دادن,وعده سر خرمن معنی,وعده سر خرمن یعنی چه,وعده سر خرمن چیست,وعده ی سر خرمن دادن,داستان وعده سر خرمن,وعده های سرخرمن همه ارزانی شیخ,شعر وعده سر خرمن,
نویسنده: ماهان سلیمانی
تاريخ: چهارشنبه
19 آبان
1395 ساعت: 1:55